انتظار ... واژه غریبی است ... واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفتم ... که چه سخت است انتظار ... هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظار فرداهای من! ... خواهم ماند تنها در انتظار تو ... شاید که روزی بخوانند بر تو، عشق مرا... می دانم روزی خواهی آمد می دانم ... گریان نمی مانم، خندانم ... برای ورودت ای عشق ... وقتی به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ... نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار ... وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ... و اشک شوق به گونه هاییم روانه می شوند ... تنها می گوییم، همیشه در قلب منی ... می دانم که باز خواهی گشت ... می دانم !!! به یادت لحظات خوش انتظار و تنهایی ... به یادت خواهم ماند همیشه در انتظار
کاش الان آغوش گرمت سر پناه خستگیم بود ... دو تا چشمات پر از اندوه ... واسه دل شکستگیم بود ... آرزوم اینه که دستام توی دستای تو باشه ... تنگی این دل عاشق با نوازش تو واشه ... قول می دم با داشتن تو ... هیچ غمی نداشته باشم ... همه هستی قلبم تو دو حرف خلاصه میشه ... عشق تو ... بودن با تو ... دو نیاز زندگیشه ... پرم از ترانه تو ... گرچه واژه ها حقیرن ... خوبه وقتی نیستی پیشم ... اونا دستمو میگیرن ... راز منو هیچ کس غیر مهتاب نمیدونه ... تنها شاهد واسه غصه، گریه و تنهاییم اونه ... زندگیم رنگ خدا بود ... اگه تنها تو رو داشتم ... اگه میشد واسه گریه ... رو شونت سر می گذاشتم
