
در غنچه هستي ودل همه فلق مي بري
اي واي اگر زغنچه در آيي وگل شوي
گلايه
از آن روزي كه رفتي از ديارم
غمي بسیار من در سينه دارم
به روز و شب شدم پرسان وحيران
چرا اين دل شده سر در گريبان؟
چرا آن يار ديرين ترك من كرد؟
چرا از شهر قلبم سفر كرد؟
كجا رفتي اي يار قديمي؟
تو اي همدل وهمراز صميمي
نگفتي بسته اي با ر سفر را
نديدي روح وقلب بي خبر را
چرا با من نگفتي راز دل را؟
چرا بر لب نراندي حرف دل را؟
تو معشوق هميشه جاوداني
تو تك فانوس من در آسماني
من اينك در تب عشقت بسوزم
مثال مه شده خورشيد روزم
شدم تبدار تو همچو شقايق
شدم ديوانه همچو عاشق

نيا موخته ها
در كو دكي آموخته بو دم ديگران را دو ست داشته با شم، عشق بورزم و در كارها مدد رسانشان باشم،
اميد به زندگي ،اميد به آينده و
.........بزرگ شدم،
كم كم شاهد حقايقي بو دم كه نيا موخته بودم
.ديگران را دوست داشتم در همه ي مواقع ،
اما دوستم داشتن در مواقع احتياج
...درانجام كارها ياريشان مي دادم ،
اما در مواقع احتياج دست رد به سينه ام مي گذاشتند
.......صداقت ويكرنگي را هديه كردم ،
اما دروغ ودو رنگي
پاسخوم بود
بخت
زندگي رفت و دگر بار با بخت من ياري نكرد
بخت من چون زندگي با من وفاداري نكرد
قهقه مي زد نسيم رهگذر از خاطرم
روزگاران سياهم را فلك آبي نكرد
شمع سوزان شدم در محفل دلبستگي
دلبرم رفت ومرا در اين سفر راهي نكرد
گر چه قلبم با صفا وپر ز عطر عشق بود
بي وفايي مهر را در عشق من باني نكرد

