تبليغاتX
آخرین اشک

آخرین اشک

انتظار ... واژه غریبی است ... واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفتم ... که چه سخت است انتظار ... هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظار فرداهای من! ... خواهم ماند تنها در انتظار تو ... شاید که روزی بخوانند بر تو، عشق مرا... می دانم روزی خواهی آمد می دانم ... گریان نمی مانم، خندانم ... برای ورودت ای عشق ... وقتی به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ... نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار ... وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ... و اشک شوق به گونه هاییم روانه می شوند ... تنها می گوییم، همیشه در قلب منی ... می دانم که باز خواهی گشت ... می دانم !!! به یادت لحظات خوش انتظار و تنهایی ... به یادت خواهم ماند همیشه در انتظار

 

کاش الان آغوش گرمت سر پناه خستگیم بود ... دو تا چشمات پر از اندوه ... واسه دل شکستگیم بود ... آرزوم اینه که دستام توی دستای تو باشه ... تنگی این دل عاشق با نوازش تو واشه ... قول می دم با داشتن تو ... هیچ غمی نداشته باشم ... همه هستی قلبم تو دو حرف خلاصه میشه ... عشق تو ... بودن با تو ... دو نیاز زندگیشه ... پرم از ترانه تو ... گرچه واژه ها حقیرن ... خوبه وقتی نیستی پیشم ... اونا دستمو میگیرن ... راز منو هیچ کس غیر مهتاب نمیدونه ... تنها شاهد واسه غصه، گریه و تنهاییم اونه ... زندگیم رنگ خدا بود ... اگه تنها تو رو داشتم ... اگه میشد واسه گریه ... رو شونت سر می گذاشتم

+ نوشته شده در  جمعه 3 شهریور1385ساعت 20:32  توسط اونی که تنهاست  | 

من دلي ديوانه دارم كه زبون سرش نمي شه

هرچي ميگم عشق دروغه، ولي باورش نميشه

آه وناله شده كارم اشك بيهوده مي بارم

دل ساده شده عاشق چه كنم چاره ندارم

عاقبت به دام عشق من گرفتار شدم

با غم و رنج و بال روز و شب يار شدم

اي خدا من با دلم چي كار كنم

كجا از دستش آخه فرار كنم

نميشه از سينه بيرونش كنم

نه دوايي تا كه درمونش كنم

بهتر كه بسوزه تا ديگه عاشق نشه

واسه من اين بي زبون آيينه دق نشه

 

 

اگر به لبهايم روايت درده

سرود آوازم شكايت درده

به هر كه دل بستم

 دشمن جونم شد

 حديث عشق من وايت درده

اين كه برات گفتم

قصه يك مرده

مردي كه اب غمهاش

عمرشو سر كرده   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ديگه چشمات برام رنگي نداره

 

ديگه حرفات برام معني نداره

 

ديگه خنده هات برام ساز نداره

 

ديگه گريه هات برام ناز نداره

 

ديگه ديدنت برام يه دنيا نيست

 

بوسه‌اي از اون لبات يه رويا نيست

 

زير بارون رفتن و خيس شدنم

 

عالمي بود كه ديگه اين حرفا نيست

 

ديگه تو دلم برات جا ندارم

 

ديگه رو چشمهام تو رو نميگذارم

 

اگه عكستو ديدي لاي كتاب

 

اون كتاب رو حتي بر نميدارم

 

يادته گفتي بيا يكي باشيم؟

 

دست به دست هم بديم تا اسمون؟

 

يادته گفتي بيا جدا نشيم؟

 

بيا تا بريم به قلب كهكشون؟

 

واسه من چي جا گذاشتي از خودت؟

 

ديدي باز منو گذاشتي و غمت؟

 

ولي ايندفعه ديگه جدي ميگم

 

نمي خوام حتي يه بار ببينمت

 

ميدوني چي منو گريه ميندازه؟

 

سادگيم! كه حتي هاشا نداره

 

خوب حالا بذار بگم ازلج تو

 

ديگه هيچي برام فرقي نداره

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 11:33  توسط اونی که تنهاست  | 

چگونه فراموشت کنم تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم و برايم تمامی خاطرات بيگانه شده اند زندگيم فقط يک انتظار سخت است انتظار رسيدن به محبوبم او که بيش از همه دوستش دارم اوست که می تواند تنهائيم را بشکند اما نمی دانم چرااو هم با ما دست ناسازگاری دارد با اينکه می دانم دوستم دارد ولی فکر می کنم از غم دلم خبر ندارد شايد نمی داند دارم آتش می گيرم خدايا او را از من جدا مکن که بی او اين دنيا را نمی خواهم. آنکه دايم هوس سوختن ما می کرد کاش می آمد از دور تماشا می کرد هميشه عاشق ماندن دليل بر عاشق شدن نيست خيلی ها می روند تا ثابت کنند که عاشق هستند ديشب نشد بهت بگم که من چقدر دوست دارم نشد يه روز بهت بگم که من فقط تو رو دارم عاشقی رابر دلم بخشيد ورفت عشق رادر قلب من او ديدو رفت من به يادش روز وشب سر می کنم بی وفا اندوه مرا او ديدورفت با سکوتش قلب من ديوانه تر شد بی صدا از پيش من خنديد ورفت اشک باران شد زمين از رفتنش اشک را در چشم من او ديد ورفت عشق را در چشم من باور نکرد عشق را از قلب من او ديد ورفت در خواب ناز بودم شبی ديدم کسی در می زند در را گشودم روی او ديدم غم است در می زند اي دوستان بيوفا از غم بياموزید وفا غم با همه بيگانگی هر شب به ما سر میزند
+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 15:14  توسط اونی که تنهاست  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 فروردین1385ساعت 21:58  توسط اونی که تنهاست  | 

 

بنــام آنکــه در گلستــان زندگــی کاشــت تخــم محبــت را

 

ای کاش آشناییها نبود       به دنبالش جداییها نبود

 

در طواف شمع می گفت این چنین پروانه ای

سوختم   از    این   آشنایی   ای   خوشا   جدایی

دفتر عشق   مرا  آهسته  بگشای   ای   رفیق

چرا در لای هر ورقش یک قلب عاشق خفته است

 

 

بنام تک دیده بان عشق

 

بنام آنکه ازهجران غربت

به دلها می دهد درد محبت

هنوز کاری نکردم در توانم

که باشد لایق تو ای روانم

تو را من از کجا باید بخونم

که هستی خوندنی از سر به آخر

یاد عشقهامون تو دادی شعر عاشقی را از بر

از میان شعله عشق شده پروانه بی پر

من که پشت هر ستاره رمزو رازی از تو دارم

شکلی از تو روشن عشق،توی هر آینه بیارم.

 

مي خواهم

بدون اسارت دوستت بدارم

با آزادي در كنارت باشم

بدون اصرار تو را بخواهم

با احساس گناه ترك ات نكنم

با سرزنش از تو انتقاد نكنم

و با تحقير به تو كمك نكنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 13:2  توسط اونی که تنهاست  | 

 

 

زغم كسي هلاكم كه ز من خبر ندارد
عجب از محبت من كه در او اثر ندارد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 12:45  توسط اونی که تنهاست  | 

 

ازم پرسید به خاطر کی زنده هستی؟

با اینکه دوست داشتم با تمام وجود دادبزنم به خاطر تو

بهش گفتم به خاطر هیچ کس

دوباره پرسید پس به خاطر چی زنده هستی؟

با اینکه دلم داد می زد به خاطر دل تو

با یه بغض غمگین گفتم به خاطر هیچ چیز

من ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی؟

در حالی که اشک تو چشمانش جمع شده بود گفت:

به خاطر کسی که به خاطر هیچ چیز،هیچکس زنده است

 

ای مسافر غریبه چرا قلبم را شکستی

رفتی و تنهام گذاشتی دل به نا باوری بستی

ای که بی تو تک وتنهام توی این غر بت سنگی

میدونم بر نمی گردی شدی هم رنگ دو رنگی

همه زندگی من اون نگاه عا شقت بود

چرا فکر کردی به جز من یکی دیگه لایق بود

رفتی واز من گرفتی اون نگاه اشنا تو

واسه من بغضی گذاشتی التهاب لهظه ها تو

حالا من تنها نشستم با نوای بی نوایی

چه غریبم بی تو اینجام ای غریبه بی وفای

ای غریبه بی وفایی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 14:12  توسط اونی که تنهاست  | 

 

منو ببخش

اگه دلم تنگ میشه خیلی برایت منو ببخش

اگه نگاهم گم می شه تو شهر چشمات منو ببخش

منو ببخش اگه شبها ستا ره ها را می شمارم

اگه همش پیشه همه بهت می گم دوستت دارم

منو ببخش اگه برایت سبد سبد گل می چینم

منو ببخش اگه شبها فقط تو را توی خواب می بینم

منو ببخش اگه تو را می سپارم دست خدا

اگه پیش غریبها به جای تو می گم شما

منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم

تویه فرشته ای من خیلی باشم یه آدمم

منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم

ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

 

 

بخت

زندگی رفت ودگر باربخت با من یاری تکرد

بخت من چون زندگی با من وفاداری نکرد

قهقه می زد نسیم رهگذر از خاطرم

روزگازان سیاهم را فلک آبی نکرد

شمع سوزان شدم در محفل دلبستگی

دلبرم رفت و مرا در این سفر راهی نکرد

گر چه قلبم با صفا وپرزعطر عشق بود

بی وفایی مهر را در عشق من بانی نکرد

 

وبعد از رفتنت

شبی از پشت یک تنهایی نمناک وبارانی

تورا با لهجه گلهای نیلوفرصدا کردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آبان1384ساعت 17:52  توسط اونی که تنهاست  | 

در غنچه هستي ودل همه فلق مي بري

اي واي اگر زغنچه در آيي وگل شوي

گلايه

از آن روزي كه رفتي از ديارم

غمي بسیار من در سينه دارم

به روز و شب شدم پرسان وحيران

چرا اين دل شده سر در گريبان؟

چرا آن يار ديرين ترك من كرد؟

چرا از شهر قلبم سفر كرد؟

كجا رفتي اي يار قديمي؟

تو اي همدل وهمراز صميمي

نگفتي بسته اي با ر سفر را

نديدي روح وقلب بي خبر را

چرا با من نگفتي راز دل را؟

چرا بر لب نراندي حرف دل را؟

تو معشوق هميشه جاوداني

تو تك فانوس من در آسماني

من اينك در تب عشقت بسوزم

مثال مه شده خورشيد روزم

شدم تبدار تو همچو شقايق

شدم ديوانه همچو عاشق

 

نيا موخته ها

در كو دكي آموخته بو دم ديگران را دو ست داشته با شم، عشق بورزم و در كارها مدد رسانشان باشم،

اميد به زندگي ،اميد به آينده و.........

بزرگ شدم،

كم كم شاهد حقايقي بو دم كه نيا موخته بودم.

ديگران را دوست داشتم در همه ي مواقع ،

اما دوستم داشتن در مواقع احتياج...

درانجام كارها ياريشان مي دادم ،

اما در مواقع احتياج دست رد به سينه ام مي گذاشتند.......

صداقت ويكرنگي را هديه كردم ،

اما دروغ ودو رنگي پاسخوم بود

 

بخت

زندگي رفت و دگر بار با بخت من ياري نكرد

بخت من چون زندگي با من وفاداري نكرد

قهقه مي زد نسيم رهگذر از خاطرم

روزگاران سياهم را فلك آبي نكرد

شمع سوزان شدم در محفل دلبستگي

دلبرم رفت ومرا در اين سفر راهي نكرد

گر چه قلبم با صفا وپر ز عطر عشق بود

بي وفايي مهر را در عشق من باني نكرد

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آبان1384ساعت 18:24  توسط اونی که تنهاست  | 

 

مايه اصل ونصب امروز در دوران زر است

متصل خون مي خورد تيغي كه صاحب جوهر است

نا كسي گر بر كسي بالا نشيند عيب نيست

روي دريا خس نشيند قعردريا گوهر است

شصت وشاهد هردو دعواي بزرگي مي كنند

پس چرا انگشت كوچك لايق انگشتر است

آهن وفولاد از يك كوره مي آيند بيرون

آن يكي شمشير گردد وآن يكي نعل خر است

بچه خر از خريت پيش پاي مادر است

كره اسبي از نجابت از پي هم مادراست

خواهي كه جهان در كف اقبال تو باشد

خواهان كسي باش،كه خواهان تو باشد

در فكر كسي باش كه در فكر تو باشد

عاشق به كسي باش كه عاشق به تو باشد

تنهاي تنها

مي رسد روزي كه بي من لحظه ها را سر كني

مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني

مي رسد روزي كه يكه وتنها مي نشيني

در كنار عكس من شعرهاي گفته ام را ازبر كني

جدايي

دلم مي خواهد يك چيزي را بداني

ديگه نه عاشقي، نه مهرباني

من هم ديگه تصميمم را گرفتم

اصلاً نمي خواهم كه پيشم بماني

ديشب كه داشتم فكرهايم را مي كردم

ديديم كه با تو تلف شده جوا نيم

يه جا يك جمله قشنگي ديدم

عاشق، را بايد از خودت بروني

چه شعرهايي من واصه تو نوشتم

تو همه چيز بودي جز آسماني

يادِت مي ياد؟ منتم را كشيدي

تا كه فقط بدم نشوني

يادت مي ياد؟ روي درخت نوشتي

تا كه عمر داري واصه من مي خوني

يادت مي ياد؟ سلامم را گفتي به هيچ كسي نمي رساني

حالا بيار عكس هايم را تا تما م شه.

اگه وقت داري اگه مي توني

نكنه خجالت مي كشي ميدونم تو خيلي وقت مال اوني

خوش باشي هرجا كه ميري

الهي تلافي نكنه زمانه

هر كجا هست خدايا به سلامت دارش

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1384ساعت 18:59  توسط اونی که تنهاست  |